تبليغاتX
خط سبز
یک تصویر...

تاريخ : یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت: 16:31


|+| نويسنده :محمد علی قیومی |

مذاکره ایران و امریکا

تاريخ : یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت: 14:33

امروز سید محمد علی حسینی سخنگوی وزارت امورخارجه از مذاکره ایران با آمریکا در بغداد و با موضوع عراق خبرداد.

این گفتگوها در سطح سفیر برگزار می شود و برخی کارشناسان سیاسی دو کشور نیز حضور دارند.

بدیهی است که هریک از دو طرف مذاکره به دنبال تامین منافع خود و متقاعد کردن طرف مقابل هستند.

ایران که در پاسخ به دعوت عراق و پس از اعلام آمادگی آمریکا از حضور خود در این گفتگوها سخن گفته است تلاش می کند که پیامدهای حضور امریکا در عراق برای مردم این کشور و منطقه گوشزد کند و امریکایی ها هم ادعا می کنند که در این مذاکرات از ایران می خواهند که برای ایجاد آرامش هرچه بیشتر در عراق بکوشد.

هنوز هیچ مقام رسمی از گفتگوی ایران با آمریکا در خصوص دیپلماتهای ربوده شده در اربیل عراق ( در این مذاکرات) سخن به میان نیاورده است ولی به نظر می رسد که این مجال فرصت مناسبی برای پیگیری این امر است.

پر واضح است که چانه زنی در چنین مذاکرات نیازمند چانه زنهای قوی دارد که برخورداری از آن موفقیت تیم مذاکره کننده را در پی خواهد داشت.

کاظمی قمی و رایان کراکر همتای هم در عراق هستند و همچون دور نخست مذاکرات دوباره با یکدیگر رویارو می شوند.

به تحقیق این مذاکرات دوئل نیست. 

 


|+| نويسنده :محمد علی قیومی |

برای دوستی

تاريخ : شنبه سی ام تیر 1386 ساعت: 13:19

هدیه ای برای آغاز هفته:


|+| نويسنده :محمد علی قیومی |

سفر احمدي نژاد به سوريه

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت: 12:31

 

امروز براي پوشش خبري بدرقه رسمي رئيس جمهور كه عازم سوريه بود به فرودگاه مهر آباد رفتم. احمدي نژاد در فرودگاه از روابط رو به گسترش تهران دمشق سخن گفت و بر نزديك بودن ديدگاههاي منطقه اي و بين المللي دو طرف تاكيد كرد. وزراي امور خارجه و مسكن و شهرسازي احمدي نژاد را در اين سفر همراهي مي كنند.

اين دومين سفر احمدي نژاد به سوريه و در پاسخ به دو سفر همتاي سوري وي و نخستين سفر يك مقام خارجي به اين كشور پس از انتخاب مجدد بشار اسد به مقام رياست جمهوري سوريه است.

با توجه به بازي هاي منطقه اي و بين المللي سوريه ، تلاشهاي امريكا براي نزديكي هرچه بيشتر به سوريه، آمادگي دمشق براي گفتگو با تل آويو بر سر بلندي هاي جولان و ... اين سفر حائز اهميت است.

فراموش نكنيم " سياست علم مديريت فرصتهاست"

 


|+| نويسنده :محمد علی قیومی |

چه بايد كرد؟! (2)

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت: 12:24

* چهارشنبه ۲۷ تیر ۸۶:

"پس از مدتی به همسرم شک کردم. تصور می کردم این علاقه افراطی یک طرفه است و من در این دایره عشق و عاشقی تنهام. وقتی تلفنهای او رو با دوستاش کنترل کردم چیزهای زیادی دستگیرم شد. اونها یک شبکه بودند.

یکی از دوستاش که کارهای اونها رو هماهنگ می کرد٬ همجنس باز بود و بقیه گروه که همه همانند همسرم متاهل بودن٬ بی توجه به تعهد ازدواج٬ تن به پليدي مي دادن. زماني كه بگونه اي مطمئن شدم با همسرم دعوا كردم و موقعي كه كنترل مكالمات اونها لو رفت درگيري ها بيشتر شد.

من دو تا پسر دارم كه يكي از اونها ۱۸ سال داره و ديگري مدرسه نميره و كوچيكه. اونها فكر مي كردن من خيالاتي شدم و بيش از حد شكاكم. منو دكتر بردن و نتيجه اون اين بود كه به تجويز پزشك داروهايي رو مي خوردم.

هربار كه دارو مي خوردم بي خيال بودم و بيش از پيش عاشق همسرم و وقتي قرصام تموم مي شد يا نمي خوردم دوباره حساس مي شدم.

اونها با دقت پيگير بودن كه قرصم تموم نشه. من فكر مي كنم كه همسرم با پزشك مربوطه هم سر و سري داشت.

چندبار همسرم و خونواده اش قصد داشتن كه منو بكشن ولي موفق نشدن. چند بار با پسر بزرگم در اين خصوص گفتگو كردم ولي اون هم با من همراه نبود و معتقد بود كه من مريضم."

درحاليكه اشك از ديدگانش جاري شده بود و صداي هق هق گريه هاش رو به خوبي ميشنيدم خاطراتش رو ادامه داد : " من وقتي با پسر كوچيكم به پاساژ نزديك خونه مي رفتم  همه منو ميشناختن و يه طوري به من نگاه مي كردن. اما وقتي تنها مي رفتم هيچكس منو نمي شناخت. آخه اون از خدا بي خبر هر وقت براي نيات شومش به پاساژ مي رفت براي رد گم كني بچه معصوم منو با خودش مي برد."

و باز هم هق هق گريه ... ما تهران رسيده بوديم و خيابان كارگر را به سمت شمال طي مي كرديم. او رانندگي مي كرد و اشگ مي ريخت.

" چند بار خواستم اونو بكشم ولي موفق نشدم." با اين جمله ادامه سرنوشت خودش را تعريف كرد: " يه روز رفتم سراغ يك پزشك  و به اون گفتم كه اين قرص ها رو مي خورم . او به من گفت چرا اين قرص ها رو مي خوري؟ اين قرص ها براي سلامتيت ضرر داره.

الان مدتي است كه اين قرص ها رو نمي خورم ولي چون مي دونم كه دوباره بايد بيش ار پيش حساس بشم از خونه زدم بيرون و چند روزيه كه به شمال رفتم و الان در مسير بازگشت هستم."

- خونواده از اين سفر خبر دارن؟

- نه.

- به اونها زنگ زدي؟

- نه.

- الان مي دونن كه تو داري برمي گردي؟

- نه اونها خونه نيستن. رفتن خونه مادر خانمم. اونها خانوادگي اين مشكل رو دارن. به جز يك خواهر خانمم ، بقيه اونها از جمله مادر خانمم دچار اين خودفروشي هستن.

- با تعجب پرسيدم : مطمئني؟ فكر نمي كني كه واقعا مريضي؟

 

- نه . مطمئنم.  اين رو خوب مي دونم.

- بالاخره مي خواي چه كار كني؟

- تو ميگي چه كار كنم؟

- اندكي تامل كردم و گفتم يك راه حل اينه كه بنشيني و با همسرت صحبت كني و فرض بر اينكه همه آنچه كه مي گي درست باشه از اون بخواي كه از اين كارها دست برداره و همه چيز رو از صفر شروع كنين.

- نميشه. اون آلوده شده. بعضي ها ميگن طلاق بگير. من موافق نيستم چون با طلاق راه براي ادامه كثافت كاري اون بازتر ميشه. الان هم كه كمي مراعات ميكنه بخاطر اينه كه از من واهمه داره.

- نظر خودت چيه؟ مي خواي چكار كني؟

- فكرهايي كردم. به نظرم رسيده كه مدتي قرص نخورم ولي حالتم رو طوري نشون بدم كه انگاري قرص خوردم. يعني حالت خماري و عاشقي بيش از حد رو كه از قرص خوردن ناشي ميشه نشون بدم. بعد يك داغي درست كنم و بر چند جاي بدنش داغي بذارم تا همه بدونن.

- چطوري؟

- داغي درست مي كنم كه روي اون نوشته باشه "اچ آي وي" ، بعد موقعي كه خوابه روي سينه هاش، دو دستش و روي ران پاش مي ذارم . تا ديگه نتونه خودفروشي كنه. بعد هم زنگ مي زنم به اورژانس تا بيان اونو ببرن.

- اين كار درستيه؟

- با اين كار ديگه اون نميتونه خود فروشي كنه و من به تمامه كثافت كاريهاش خاتمه ميدم."

تلاش من براي منصرف كردنش از اين كار و متقاعد كردنش نتيجه نداد و من كه ساعتي پس از رسيدن به مقصد همچنان با او صحبت مي كردم ، با چندين سوال بي پاسخ و تعجبي خيره كننده با او خداحافظي كردم.

به نظر شما چه بايد كرد؟!

    

 


|+| نويسنده :محمد علی قیومی |

چه بايد كرد ؟! (1)

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت: 18:56

* سه شنبه ۲۶ تيرماه ۸۶ :

سوار ماشينش كه شدم گفت: "تنها به خاطر اينكه تنها نباشم و هم صحبتي تا تهران داشته باشم سوارت كردم. "

مسير ۱۹۰ كيلومتري سرخه تا تهران، عصر روز پنجشنبه و هم صحبتي با راننده اي كه بعدا فهميدم براي فرار از خانواده چند روزي را از تهران تا شمال و از سر سبزي تا كوير و در نهايت تهران طي مي كند، يك روز پر خاطره و عبرت انگيز را رقم مي زد.

ابتدا سخن گفتن را به پرسش كردن بسنده كرد و پرسيد.... از زندگي ، كار ، اميدها ، خاطرات و ...

چشمهاي درشتش به خوبي در صورت گرد و فربه اش خود نمايي مي كرد و نگاه هاي پرسشگرش را به من هديه مي نمود. كمي چاق با موهاي مشكي و قدي متوسط . پرسيدم اسمت چيه؟

- قاسم .

فاميلش را نگفت و شايد براي گفتن زود بود . نزديك گرمسار بود كه پس از شنيدن از زندگي ام دستاوردها و فراز و نشيب ها،  تمايلش را براي گفتن از زندگيش نشان داد و البته از من قول گرفت با ذكر نامش هيچگاه آن را بازگو نكنم و من امانتداري مي كنم و از ذكر فاميلش خودداري مي كنم.

آهي كه به سختي از نهادش بر آمد گوياي اين بود كه از زندگيش راضي نبود و همچنان نيست...

اينطوري شروع كرد...

"مجرد بودم كه به خاطر ماموريت دامادم سرپرستي خواهر و فرزندانش رو بر عهده گرفتم. از طرفي مخارج برادرم رو كه تنها به دليل تصادف ناخواسته به زندان افتاده بود  مي دادم. فشارهاي بيش از حد زندگي اون هم تنها بر دوش جواني كه به آينده چشم دوخته بود و به سختي كار مي كرد، اما دسترنجش اينگونه هزينه مي شد، منو در هم مي شكست.

تنها تجويز خانواده براي رهايي از اين فشارها ، ازدواج بود و من كه در اين عالم نبودم و تنها و تنها كار مي كردم با اصرار خانواده و به پيشنهاد يكي از دوستان خانوادگي با دختري ازدواج كردم.

به زندگي مشتركم به شدت علاقه مند بودم و روز به روز اين علاقه و اشتياق بيشتر و بيشتر مي شد. من كه تجربه عاشق شدن رو نداشتم و در دوران مجردي با دختري آشنا نشده بودم تمام آمال و آرزوهايم رو تنها و تنها در همسرم مي ديدم و ديوانه وار دوستش داشتم. اما..... 

- اما چي ؟ ...

اشگ تو چشماش حلقه زد و بغض راه كلامش رو بست...

ادامه دارد...

 


|+| نويسنده :محمد علی قیومی |

يك سكه براي ديگران

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت: 18:25

* دوشنبه ۲۵ تير :

باز هم با تاخير . اما هر روز و هر لحظه براي نوشتن فرصتي است. نوشتن دوباره را با نامه چارلی چاپلين به دخترش آغاز مي كنم . با تشكر از آقاي محمد رضا رضائي كه از وبلاگش اين نامه را هديه گرفتم.

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليزدورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني برق ستارگان چشمانت را ميبينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد در گوشه اي بنشين  نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل قصه اژدهاي بيدار در صحرا خواب که به چشمان پيرم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين رويا.......
روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه فرشته اي مي ديدم به روي آسمان که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم  و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها  و بيشتر از آن  صداي کف زدنهاي تماشاگران  گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا  و زندگي مردمان را تماشا کن.
زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين  و در آن شبها  در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من به خواب ميرفتي و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهای دور بس قصه ها با تو گفتم  اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني  شنيدني است‌:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز
می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زنداما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکانداحساس کرده ام.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد  داستان من به کار تو نمی آيداز تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدندخود گريستم ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی  تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن  اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رسان  بپرس حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت  چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه با اتوبوس با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد .
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را  اگر بخواهی  همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار  سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب این الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی  چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه  این الماس بر گردن همه می درخشد
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی  با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی  شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است  این را می دانم
به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن ترا نمی پوشاند به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.
 بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد...


|+| نويسنده :محمد علی قیومی |

آرشيو وبلاگ
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385